از هر طرف تيغ نفرت بود كه بر رويش كشيده ميشد تيغ كينه تيغ كين .آنقدر لگد كوبش كردند كه نفسش بند آمد ديگر حتي توان ناله هم نداشت.هر چه صدايش را خفه تر كرد ضرباهنگ مشت و لگد تندتر شد.ديگه ياراي ايستادنش نبود. با ته مانده جاني كه از صداي تشويق ياران گرفت فرار را بر قرار برگزيد و به اينجا رسيد. وبلاگ سابقم -ايران آزاد-را ميگويم .